تبليغاتX
عشق واقعی
عقل پرسید دشوار تر از مرگ چیست ... عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است

 

 

از گریه ات نا لد کوه  در و دشت از این جدایی

میرود از غم این دل دمادم فردا کجایی

سفر بخیر مسافر من گریه نکن بخا طر من

باران می بارد امشب  دلم غم  دارد امشب

ارام جان خسته ره می سپا رد امشب

در نگاهش مانده چشمم شاید از فکر سفر بر گرده امشب

از تو دارم  یادگاری سردی این بوسه پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم  می چکد با نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر  با تو ای عاشق ترین بد کرده ام

رنگ چشمت  رنگ دریا سینه من دشت غمها

یاد اید زیر باران با تو بودن با تو تنها

زیر بارون با تو بودن زیر بارون با تو تنها

باران می بارد امشب  دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته ره می سپارد امشب

این کلام اخرت برده میل زندگی را از بر من

گفته ای شاید بیایی  از  سفر اما نمی شه باور من

رفتنت راکرده باور  التماسم را ببین در این نگاهم

زیر باران گریه کردم بلکه باران شوید از گناهم

باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب

 آرام جان خسته ره می سپارد امشب

 

 

 

 

ادامه داستان

 

اون شب پدر حمید و همه افراد خانواده اش به قهر از خانه ما رفتند بعد از رفتن آنها در خانه ما انگار هیچ

اتفاقی نیفتاده و همه جز من و پدرم از بهم خوردن مراسم خوشحال و راضی بودند

و شروع به مسخر بازی کردند و من هنوز در حالی چشمهایم پر از اشک بود مات و مهبوت مانده بودم

همه چیز خراب شده بود و من باید حمید را فراموش میکردم و این غیر ممکن بود بدون عشق او من فقط یه مردی متحرک بودم

اون شب تا صبح من گریه کردم و همش از خدا می پرسیدم  مگه من و حمید چه گناهی کردیم  که

اینجوری  باید عذاب بکشیم

دو روز بعد دوباره سر کله او خواستگار که باعث همه بدبختهای من و حمید بود پیدا شد

با اومدن او دوباره  درد سرهای من شروع شد چون او برگ برنده را داشت و هر شرطی که مادرم گذاشت قبول کرد

من که دیدم دستی دستی دارند من را به او شو هر می  دهند رفتم یه بسته مرگ موش خریدم و به

پدرم نشان دادم و گفتم من دیگه نمی خواهم ازدواج کنم اگر من را مجبور کنید خودم را می کشم و آنها

که می دانستبد من اگر  کاری را بگویم می کنم  مدتی دست از سرم برداشتند ولی با مهر بانی  از

خوبیهای  این خواستگار پر رو می گفتند تا من با رضایت خودم تن به ازدواج بدهم

ولی من که شب و روزم فقط حمید شده بود  تنها با یاد و عشق او سر می کردم در آرزوی   دیدن او مثل

یه شمع آب میشدم و هیچ کس حال منو نمی فهمید  روزها میگذشت و من هر روز عاشقتر از روز قبل

می شدم من دیوانه حمید بودم و هیچ کس نمی فهمید یه عاشق دور از معشو قش چه می کشد

نه ماه گذشت و من و حمید بی خبر از هم وعاشق هم  بودیم   تا اینکه پدر بیمار شد ویک ماه در بستر

بیماری خوابید و عمه ام وقتی خبردار شد به دیدار پدرم اومد و با آمدن عمه ام  امیدی برای من بو جود آمد  ./

آ ن روز دل توی دلم نبود همش منتظر بودم  درباره حمید بگه اون شب خانه ما ماند آخر شب که همه

خواب بودند من سراغ  عمه ام رفتم و او گفت حمید شب و روز از تو می گه وگفته اگه دوباره به

خواستگاری تو نیایم و تو را شوهر بدهند تو پادگان با اسلحه خودشو می کشه توی این مدتم فقط به

خاطر تو سربازی رفته ما هم از ترس این که مادرت دوباره جنجال به پا نکند نیامدی که یه مدت  بگذر و

مادرتم نرم شود و حمید از فامیلها سراغ تو را  مرتب می گرفت که مبادا تو را شوهر بدهند

مریضی پدرم  بهانه ای برای آشتی دو خانو اده شد فردای ان روز عمه ام دوباره با مادر در مورد من و

حمید صحبت کرد و به مادرم گفت اگر بلا یی سر هر کدوم از این دو تا بیاید  مقصرشما هستید  بلا خره

مادرم را راضی کرد .

قرارشد پنچ شنبه هفته اینده برای شیرینی خوردن بیایند من بی قرار برای لحظه دیدار بودم از طرفی

نگران از اینکه دو باره جنگی بر پا شود .

 روز موعو د رسید و حمید همراه خا نوا ده اش امدن  و مراسم با ناراضیتی مادرم  و پدر حمید به خوبی

تمام شد و من و حمید رسما نا مزد شدیم

 

 

 و  در نوزده بهمن سال ۱۳۷۲ ما عقد کردیم این روز مهمترین وزیبا ترین روز زندگی من هست

من و حمید یک فرزند داریم که پس از یازده سال خداوند این دختر قشنگ  را به ما داد  كه نا مش نازنين

فا طمه است

جالب انیجا ست که دخترم  متو لد  نو زده بهمن ۱۳۸۳  میبا شد و نوزدهم  چهار سا لش تمو م مي

شود وپنچ ساله مي شود

سا لگرد  ازدواج من و تولد  د خترم یک روز است

 

 

 

عشق واقعي يك موهبت الهی هست

  

       كه خداوند در قلبهاي پاك قرار مي دهد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 23:52  توسط زهرا | 

 

 

ای پاد شاه خو با ن دا د ا ز غم تنها یی

دل بی تو به تنگ امد وقثست که با ز ا یی

 

 

 

 

پا ییز ه  پا ییز ه تو ی گلخو نه چشما ی  سیات گلر یز

 

بر گها ی گل امید  منه  کم کم می ر یز ه

 

پا ییز ه پا ییز ه تک بر گ خز و ن تو دشت  جنو ن می ریز ه

 

گلبر گ دل نو مید منه کم کم می ریز ه

 

 

خدمت تمام دوستان عز یزم سلام و خسته نبا شی و تشکر بی نها یت که عا شقا نه پی گیری داستان  واقعه ای زند گی من هستید. و ممنونم که با نظرات قشنگتان من را تشو یق می کنید. خلیی از دوستان در خواست کردند که زود به زود اپ کنم . چشم سعی میکنم تا این کار را بکنم . 

 

داستان تا انچا گفتم که مرا سم خوا ستگار ی با جواب رد مادرم بهم خو رد.

 

روزهای تلخ جدایی شروع شد.چون برادرانم که از قصه عشق من وحمید با خبر شده بودن رفتن به قم و جمکرا ن را برای من ممنون کردند روزهای تلخ وسختی بود چون تنها رشته امیدی که  باعث دیدار من وحمید می شد کنده شده بود.کرده  از مها جرا چند  ماهی گذشت وما از هم بی خبر بودیم و این دوری اتش عشق ما  رابیشتر کرده بود  تا اینکه عمه و پدرم با خواهش والتما س مادر م را راضی کردندو مادرم قبول کرد ولی شر طی گذشت که حمید به خدمت سر بازی برود و پس از پا یان دوره اموزشی برای شیرینی خوردن بیاید .

بیچاره حمید  ..  که فقط  ۱۷ سال داشت  دفتر چه آماده به خدمت را گرفت .

تا چند ماه کچل کرده بود  و سر ۱۸ هر ماه به نظام وظیفه میرفت تا اعزام شود  ولی  متا سفانه حمید را به خدمت نمی بردند چون میگفتند هنوز زود  . .

با هزار بدبختی تونست بعد از چند ماه حمید اعزام شد .

دو ماه از آموزشی حمید گذشته بود که یکی از اقوام مادرم فوت کرد . و ما برای مراسم به قم رفتیم  تشیع جنازه به فردا موکول شد و ما به خانه عمه ام  رفیم .

صبح شد ما داشتیم خداحافظی میکردیم عمه ام از مادرم قول گرفت که برای شب برگردیم خانه عمه ام .. من هم میدونستم که عمه ام نقشه ای دارد  ..

ما به مراسم رفتیم  بع ار تشیع جنازه به خانه مرحوم رفتیم برای صرف ناهار بع ار خوردن ناهار من هم مثل بقیه دختر ها برای شستن ظرفها به حیاط رفتم ..

که از بخت بد من یکی از اقوام مادرم منو دیده و از مادرم همانجا خواستگاری کرد .

ولی مادرم اون موقع چیزی به من نگفته بود . ما بعد از ظهر به خانه عمه ام برگشتیم .

وووووووووووووووووووووااااااااااااااااااااااااااای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

باورم نمیشد    ...   ..   .  حمید   حمید    حمید     حمید

نمدونید چه احساسی داشتم   ...   ..   .  حمید در را باز کرد .

اشک توی چشمام جاری شد   آخه حمید  آموزشی بود  و گفته بودن که تو آموزشی هیچ مرخصی ندارد .

رفتیم  تو  مادرم ناراحت بود  و پرسید حمید که خدمت بود اینجا چه کار میکنه   ...

عمه ام گفت شانس زهرا جونه   ...  مرخصی گرفته ..  و  .

شب شد من و عمه ام با حمید تو آشپزخونه بودیم که حمید تعریف کرد  از زیر سیم خاردارها فرار کرده .

در ضمن برادر حمید در آن پادگان خدمت میکرده که مادرش از اون طریق حمید را با خبر کرده بود .

شب زیبایی بود  ولی تموم شد

ساعت ۲ شب حمید باید میرفت تا دوباره از  زیر سیم خاردارها وارد پادگان شود تا کسی نفهمد .

حمید رفت     رفت     رفت

فردا ما به تهران برگشتیم 

من از ماجرای خواستگاری با خبر شدم

من همش گریه میکردم

چون مادرم  و همه خانواده ام جز پدرم  با این خواستگاری موافق بودند

انگار مادرم فراموش کرده بود که به عمه ام قول داده بود .

دو روز وحشت ناک برای من تمام شد و

اون خواستگار سمج به خانه ما اومد

او از همه نظرات برای من خوب بود همه او را تایید کردند

من وارد جهنمی دوباره شدم

یک ماه بعد آموزشی حمید تموم شد

و عمه اه خبر داد که برای بره برون دارن به تهران میان

در خانه ما جنجالی به پا شد

مادرم که با اومدن  خواستگار دوست داشتنیش  با حمید مخالفت شدید میکرد از خانه قهر کرد و به خانه داییش رفت

من و پدرم و دایی مادرم اونو راضی کردیم که برای بره برون بیاد

خلاصه کنم

شب شد و تمام بزرگان خانواده حمید به خانه ما اومدن

منو حمید مثل دو تا پرنده عاشق که به هم رسیده بودند سر از پا نمیشناختیم

که پس از این همه دوری و سختی به هم رسیدیم

بله برون با خوبیشروع شد ولی ساعتی نگذشته بود

        که

               یه

                   جنگ

                            خانوادگی

                                          بین

                                                 مادرم

                                                          و

                                                            پدر حمید

                                                                          که هر دو

مخالف سر سخت این ازدواج بودند و دنبال بهانه میگشتند  افتاد

و                        همه                چیز            به هم               خورد

و تمام آرزو های منو حمید به باد فنا رفت . منو حمید که فکر میکردیم تمام شده مات زده شدیم .

و عمه ام و خانواده اش از خانه ما به قهر رفتند . من تمام آن شب را گریه کردم . اون روز سخت ترین و دردناک ترین روز زندگی منو حمید در این ۱۷ سال بود .

 

                   

لحظه وداعمون اون روز چه تماشایی بود

          تو سکوت هر دومون فریاد بی فردایی بود

بغض راه نفسم را بسته بود

          بین ما  پرده  اشک  شکسته  بود

جمله هرگز فراموشم نکن

          تو  گلومون  شکسته  بود

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 13:40  توسط زهرا | 

فراق

 

 

 

 

عاشق شدم زچشمات

 

دل رو دادم به رویات

 

با یاد تو همیشه

 

عمرم تموم نمیشه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

 

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

 

من تو را بالا تر از هر برتر از هر دوست دارم

 

 

 

 

 

 

 

میدونم که همه دوستان منتظر ادامه خاطرات عاشقانه من و حمید هستند .

ولی باید بگم که این عشق واقعی بدون دردسر و سختی نبوده که من حالا سریع همه خاطراتم را بیان کنم .

خیلی دوست دارم تمام خاطراتم را یک روزه براتون آپ کنم ولی به من حق بدین . . .

میخوام جوانهای زیادی بیان و خاطراتم را بخوانن تا تجربه برای زندگی خود کنند

که اگه عشقی به کسی ورزیدن  یا عاشق نشن  یا وقتی شدن واقعا عاشق بشن

 

و اما ...

عشق منو حمید از اینجا آغاز شد . . .

روزای سخت و دلتنگی و دوری بود . بین من و او راه زیادی بود و هر دو بیقرار برای دیدن دوباره بودیم   ..  اما اون روزها نه تلفنی بود نه بهانه ای که او به خانه ما بیاید . فقط هر چند هفته یک بار به هوای جمعکران با مادرم به قم میرفتم او هم به آنجا میامد و همدیگه را میدیدیم  ...

بعد از چند ماه حمید به خانه ما آمد هر دو مشتاق دیدار هم بودیم  و با نگاهمان هزار گله از دوری هم کردیم .. آخه آن زمان مثل الان نبود  خانواده ها روی این روابط  تعصب زیادی داشتند مخصوصا خانواده من که جهار برادر داشتم  هنوز هیچ کس از علاقه ما به هم خبر نداشت . . .

گر چه ما با هم صحبتهای عاشقانه نمیکردیم (اگه صحبت میکردیم سرمونو میبریدن) ولی با نگاه همه چیز را به هم میگفتیم  .  .  .

حمید دو روز بعد رفت و جایش خیلی خالی بود.

شش ماه از این ماجرا گذشت و ما در این شش ماه هر چند هفته یک بار همدیگه را میدیدیم  و فقط با نگاه با هم حرف میزدیم ( از ترس مامانم جرعت حرف زدن با حمید را نداشتم ) . . . . . . . . . . . .

تا اینکه یه روز عمه ام همراه خانواده اش به خانه ما آمدند و من را برای حمید از مادرم خواستگاری کردن . . . و با مخالفت شدید مادرم روبرو شد .

عمه ام که از عشق منو حمید با خبر بود همه چیز را به مادرم گفت  . ولی باز هم مادر م مخالفت کرد چون مخالف ازدواج من با خانواده پدرم بود و حمید هم هنوز بچه بود یعنی ۱۷ سال بیشتر نداشت .

از طرفی هم پدر حمید مخالف سر سخت ازدواج ما بود چون او  و  مادر من خوب نبودن ( سایه هم را با تیر میزدن )

خدا بیامرزه عمه ام را اون نمیدونم با چه التماسی پدر حمید را رازی کرده بود که به تهران بیان . . . . . . . . . . . . .

 

 

هر گناهی جهنمی دارد

 

دوزخ عاشقان فراق است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 21:23  توسط زهرا | 
 

 

من و حمید دختر دایی و پسر عمه هستیم

خانواده های ما با هم قهر بودند بعد از چند سال ( ۴ الی ۵ ) ما به خانه عمه ام رفتیم

در یک نگاه بسیار گرم و آتشین منو حمید به هم خیره شدیم

من از خجالت سرم را پایین انداختم و با عمه ام دیده بوسی کردم و کنار مادرم نشستم ...

حمید چشم از من بر نمیداشت  .. .  رفته بود توی آشپز خانه از پنجره کوچک آشپز خانه منو دید میزد

انگار که من یه دختر غریبه هستم  ...  ..  .  نمیدونم تو ذهنش چی میگذشت

ولی من یه احساس خوبی داشتم خیلی خجالتی بودم ولی احساس میکردم حمید را چند سال است که دوست دارم   ...   ..   .   حمید پسر ایدعالی بود  تمام خصوصیاتی که یه دختر را جذب میکرد داشت ...   ..   .  زیبا بود .... قد بلند داشت  ...  چشمهای درشت و زیبایی داشت  ..  بسیار خوش اخلاق بود  . موهای بلند و زیبایی داشت که منو شیفته خود کرد .

((( خودمونیما پسر عمه به این خوش تیپی داشتیم و دنبال یه ... میگشتیم )))

   خلاصه اون روز تموم شد و ما به تهران برگشتیم . . .

   

   









 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 20:52  توسط زهرا | 
سادگي را دوست دارم
 
                       چون با صداقت است
 
                                             هيچ دروغي درآن راه ندارد
 
مانندکودکي است
 
                   که با چشمان معصوم اش به ماه نگاه ميکند
 
 
                      وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند
 
  
 
زندگي کتابي است پرماجرا
 
هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز








+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 10:34  توسط زهرا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من زهرا هستم 34 سال دارم و به نظر خودم در این دنیا مثل من و حمید شوهرم هیچ عاشقی با عشق واقعی وجود نداره ...
.
.
و من میخوام اینو با خاطرات گذشته و حال برای شما بیان کنم .. . .
.
.
عشق ما در سن 17 سالگی جوانه زد
.
.
و آهسته آهسته رشد کرد تا جایی که حمید به خدمت سربازی رفت ... .. .
.
.
.
من میخوام تمام آپهایی که میزارم همه عین واقعیت و خاطرات عشق 17 ساله است ... .. .

دفتر خاطرات حمید که با هیچ چیزی در این دنیا عوض نمیکنم خاطرات خودم و ... .. .

نوشته های پیشین
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته اوّل آذر 1387
آرشیو موضوعی
صداقت
اولین نگاه
فراق
تنهایی
وصال
پیوندها
takpare bivafa
چشمك
سكوت دلشكسته
از شير گنجشك تا جون ادميز اد
عشق رقص زندگي است
روح سوار
فقط بخا طر تو
رويا ي پنهان
عشق و دلتنگي
خاطرات ممو شي وپيشي جونش
sweetlove
دوست داشتن عاشقانه
ديو نه
اگر تنهاتر ين شوم باز هم خدا هست
فر شته كو چو لو
چشم انتظر
طرا حي غروب
زندگي تكثير پروتي است كه نامش محبت است
دختري از جنس الماس
بي تو هر گز
ستا ره دنباله دار
از جنس تنهايي
پياهه شادي
عشق نا فر جا م
ميعا د گا ه عشق
عشق فرامو ش شده
كلبه عشق
شيطو نياي شيطو نك
شعرها ي بر گزيده
قر و قا طي
رها يي و عشق
دل شكسته غريب
عشق من هستي هميش
با تو كه بهتريني
دلتنگيها
قصر عشق
خا طر ات
itاموزش
دوست دارم
سا حل درون
مهر
الهه ي شرقي
!!! ... بـدو طـنـــــــــــــــز ... !!! ( * منگــــــــــول خـــــــــــــــــان *
خاطرات تنها يي
مو ج ا حسا س
كلبه هستي
جا دوي سبز
از خاموشي تا فرياد
دل شكسته
حميد
كو ي دل تبگي
داستان زندگي پر فراز و پر نشيب من
يادگاري از روز گاري
سفر در پاييز
I.WANT.YOU
تا اخرين قطره ي اشكم مينوسم
خا طرات
خدا يا مي خواهم نهت نزديك شوم
سلام
قلمم را از ابر پر كرده ام و از باران نوشتم
قر با نگاه
j o b 2o
shhh now my turn
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM